محمد ابراهيمى وركيانى
242
تاريخ تحليلى اسلام از آغاز تا واقعه طف ( فارسي )
نامهاى نوشت و از وى خواست كه به جمع مسلمانان بپيوندد . با من همان مردمى بيعت كردهاند كه با ابوبكر ، عمر و عثمان بيعت كردند و با همان شرايط ؛ بنابراين ، آنان كه حاضر بودند حقِ اختيار ديگرى نداشتند و آنان كه غايب بودند نيز حق مخالفت ندارند . زيرا شورا براى انتخاب رهبر ، مخصوص مهاجران و انصار است و هنگامى كه آنان بر فردى اتفاق نمودند و او را امام خواندند ، خداوند نيز آن را مىپذيرد و شرع آن را امضا مىكند . بنابراين ، هر كس در صدد مخالفت برآيد و طعنى زند و بدعتى ايجاد كند ، او را به اطاعت وادار مىكنند و اگر سركشى كند با او مىستيزند و اين به خاطر مخالفت با روش و راهى است كه مؤمنان رفتهاند و خدا او را در بيراهه رها مىسازد . به جان خودم سوگند ، اگر عقلت را داور قرار دهى و از هواى نفس اطاعت نكنى خواهى يافت كه من مبراترين فرد نسبت به خون عثمان هستم و خواهى دانست كه من از او بر كنار بودم ؛ جز اينكه بخواهى جنايت كنى و هر جنايتى خواهى كن . « 1 » نامهرسان على ( ع ) جرير بن عبدالله ( والى همدان ) بود . آن حضرت او را به همراهى خويش دعوت نمود و او دعوت امام ( ع ) را پذيرفت و خود از حضرت خواست كه براى ابلاغ پيام ، نزد معاويه برود . زيرا بيشتر اطرافيان معاويه از قبيله او بودند . شايد بتواند آنان را به اطاعت اميرمؤمنان على ( ع ) وادارد . على ( ع ) پذيرفت و مالك اشتر گفت : اى اميرمؤمنان او را نفرست كه هوادار آنهاست . امام ( ع ) فرمود : او را واگذار ! چه اينكه هدف ، ابلاغ پيام است . پس اگر صداقت داشت ثواب امين را خواهد داشت و اگر خيانت ورزيد ، مجازات خائنان را خواهد ديد . معاويه از جرير مهلت خواست و شبانگاه نامهاى به عمرو بن عاص - كه در فلسطين بود - نوشت و او را نزد خود طلبيد . او نيز با دو فرزندش عبدالله و محمد مشورت كرد و عبدالله او را از رفتن نزد معاويه منع كرد و محمد او را تشويق نمود . سرانجام هواى نفس بر او غالب شد و نزد معاويه آمد . معاويه گفت : اى برادر ، مرا سه مشكل پيش آمده كه نمىدانم چگونه آن را چاره كنم . محمد بن حذيفه از زندان مصر گريخته و گروهى را گرد خود جمع كرده است . تو مىدانى او
--> ( 1 ) . سيد رضى ، نهجالبلاغه ، نامه 6 .